افتاب مشرق

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگیرد.
نویسنده : ارامش - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
 

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگیرد. گفت:« نه! باز

گرفتن غرور کار من نیست..بلکه این تویی که باید آن را ترک کنی.»

گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش.

گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برایم.»

خدایا به من شکیبایی عطا فرما. گفت:« نه! شکیبایی دستاورد رنج است..به کسی عطا نمیشود.آن را باید بدست آورد.»

پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ.

گفت:« نه! بازهم نه!خود باید متعالی شوی..اما تورا یاری میدهم تا به ثمر بنشینی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()