افتاب مشرق

گفتم : خدای من
نویسنده : ارامش - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
 

 خدایا...

،گفتم : خدای من  

 

 دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم

سرسنگینم را  که پر از دغدغه ی دیروز بود و

 هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ،

  آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات

شانه های تو کجا بود ؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست

، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی  که درتمام لحظات

بودنت بر من تکیه کرده بودی ،  من آنی خود را

ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .   

 من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

  با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن

همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

 گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، 

 اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

 عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

برزنگارهای روحت ریختم ...  تا بازهم ازجنس نور

 باشی و از حوالی آسمان ،  چرا که تنها اینگونه

 می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم

گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ،

 آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،

 توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند

 من بود   که عزیز ازهرچه هست ازاین راه

 نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟ گفت :

روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، 

 پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،  بارها گل

برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،  می خواستم

 برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ،  چاره ای نبود

 جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

 گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را

ازدلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا ،

  آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را

نشنوم ،  تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر

 برای شنیدن خدایی دیگر ،

من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار

نمی کنی  و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

 


 
comment نظرات ()