افتاب مشرق

شاید این جمعه بیاید، شاید
نویسنده : ارامش - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧
 

شاید اینجمعهبیاید شاید

 

خبر آمد خبری در راه است 

 سرخوش آن دل که از آن آگاه است 

شاید این جمعه بیاید، شاید 

پرده از چهره گشاید، شاید

دست افشان، پای کوبان می‎روم  

  بر در سلطان خوبان می‎روم 

می‎روم بار دگر مستم کند

 بی پر و بی پا و بی دستم کند

می‎روم کز خویشتن بیرون شوم 

   پرده‎ی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

 بر که بسپارد زمان خویش را

با همه‎ی لحن خوش آوایی‎ام

 

در به در کوچه تنهایی‎ام  

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

 نغمه‎ی تواز همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

 مهنت این قافله را کم کنی 

کاش که همسایه‎ی ما می‎شدی

 مایه‎ی  آسایه‎ی ما می‎شدی 

هر که به دیدار تو نایل شود

 یک شبه حلاّل مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‎ی جان من است

 

نامه‎ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب 

بر من ظلمت‎زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم تَرم

 تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما

کـی وکجا وعده‎ی دیدار ما 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه  آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه‎یعطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر، کدام کنج منا  

  ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم 

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

 تـجلی‎خـانه پیغمبران را 

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید، شاید 

 

 


 
comment نظرات ()