افتاب مشرق

چشم عبـــرت بین بیار ای دل که بینـی آشکـار
نویسنده : ارامش - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

با نوای گنج  ،  قــارون بینـوایــی بیش نیست

پای بنــدان را تعلــق بنـد پایـی بیش نیست

 

دولت دنیـا برای خـوردن و بخشیــدن است

هر کـه این معنـی ندانـد بینـوایـی بیش نیست

 

چند گـویی این سـرا چنـد ارزد و آن باغ چند

چنـد روزی بعد جـز گورش بهایـی بیش نیست

 

گر حصــــیری یا حصاری از تو می‌ماند به‌جـای

مانـد و رفتـی آنچه مانـد ردّ پایـی بیش نیست

 

نای غفلت مینــوازد مطــرب عیـــّار دهــر

گوش جان را نغـــمه هایش ناسزایی بیش نیست

 

چشم عبـــرت بین بیار ای دل که بینـی آشکـار

کایـن فراخـی هـای دنیا تنگنـایی بیش نیست

 

جز طریق دین و دانش هر چه پـــیمایی خطاست

ورنه اخـلاصت بود آنهــــم خطایی بیش نیست

 

تو نه اصـل از خاک داری تا بفرســـایی چو خاک

قـامت جـان را تـن خاکـی قبایـی بیش نیست

 

عـاشقــان را بال علــم و معــرفت پرواز داد

لاف عشق از جهل ورزان ادعــــایی بیش نیست

 

راستـی زیـن روزن معنـــا چه می‌بینـی حنیف

ای بســـا آدم که او آدم نمایــی بیش نیست


 
comment نظرات ()