افتاب مشرق

گفتم که روی ماهش یک لحظه گرببینم
نویسنده : ارامش - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 گفت و شنود با یار


گفتم به دل سلامی از جان به دوست دادن

گفتا خوشـــــا جوابی از لعل او شـــــنیدن

گفتم گذر زکویش ما را ســـــــعادت آرد

گفتا کرم زایــــشان خواهد به ما رســـــیدن

 گفتاصــــــفایی عجب  باید که آرمـــــیدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خمیدم

گفتم شود زمانی چشمم کنم ســــرایش

گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن

گفتم که عـــشق یارم لبریز کرده جــانم

گفتا زنور ایشـــــــان ما را چو آفریـــــدن

گفتم فــــدای نازت نازم به تو عـــزیزم

گفتا برتر زجــــانست نازی زاو خـــــریدن

 گفتم که در نهایت شاید کند نگاهـــــی

گفتا خوشست آن دم از این قفس پریــــدن

گفتم که روی ماهش یک لحظه گرببینم

گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پرکــشیدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم

گفتا نشین به راهش رخســار او بدیـــــدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار یارم

گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردویــــــدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بیــــــامد

گفتا که درد وغمها بایـد بـــسی کشــــــیدن



 
comment نظرات ()