افتاب مشرق

خدا سه بار به خانه ات آمدو
نویسنده : ارامش - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

پیرزن در خواب به خدا گفت:خدایا من خیلی تنها

هستم.آیا مهمان خانه ی من می شوی؟ندایی به

او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهدآمد. پیرزن از

خواب بیدار شد،با عجله شروع به جارو کردن خانه

کرد،رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین

غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتطر

ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با

عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.پشت در

پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به

او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را

بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد.

پیزن دوباره در را باز کرد.این بار کودکی که از سرما

می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش

دهد .ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان

به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر در خانه به

صدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا

آمده،پس با عجله به سوی در دوید. در را بازکرد

ولی این بار زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او

کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش

غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با

داد و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا

نیامد. پیرزن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان

بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که

امروز به دیدنم می آیی؟

جواب آمد که

 خدا سه بار به خانه ات آمدو

 تو هر سه بار در را به روی او بستی!  

 


 
comment نظرات ()