افتاب مشرق

سر گریستنی دارم دراز
نویسنده : ارامش - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

الهی !

سر گریستنی دارم دراز ! ندانم که از حسرت گریم یا از ناز !

از ناز گریستن ، چون بود ؟ این  قصه ای است دراز !

الهی !

شاد بدانم که بر درگاه تو زارم ،

بر امید آنک روزی در میدان فضل ، به تو نازم .

تو من بپذیری و من با تو پردازم .

یک نظر در من نگری ، و دو گیتی به آب اندازم .

الهی!

نسیمی دمید ، از باغ دوستی ، دل را  فدا کردیم .

بویی یافتیم از خزانه دوستی ، به پادشاهی ، بر

 

سر عالم ندا کردیم ،

برقی تافت از مشرق حقیقت ، آب و گل کم

انگاشتیمو دوگیتی بگذاشتیم .

یک نظر کردی ، در آن بسوختیم  و بگداختیم.

بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز و

غرق شده را در یاب که :

مِی  زده را  هم به مِی  دارو  و مرهم بُود .

 


 
comment نظرات ()