افتاب مشرق

عجب صبری خدا دارد
نویسنده : ارامش - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
 

 

بنده ی من نماز شب بخوان آن 11 رکعت است.

 

*بنده:خدایا من خسته ام نمیتوانم نیمه شب 11رکعت نماز بخوانم.

 

*بنده ی من 2رکعت نماز شفع بخوان ویک رکعت نماز وتر بخوان.

 

بنده:خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

 

*بنده ی من قبل از خواب این 3رکعت را بخوان.

 

بنده: خدایا 3رکعت زیاد است.

 

*بنده ی من فقط یک رکعت وتر بخوان.

 

بنده: خدایا راه دیگری ندارد؟امروز خیلی خسته شده ام.

 

*بنده ی من قیل از خواب وضو بگیر و بگو یا الله.

 

بنده: خدایا اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد من در رختخواب هستم.

 

*بنده من همان جا که دارز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.

 

بنده: خدایا هوا سرد است نمیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.

 

*بنده ی من در دلت بگو یا الله ما برایت نماز شب حساب میکنیم.

 

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد...!

 

*ملائکه چیزی به نماز صبح نمانده ببینید من آنقدر ساده گرفته ام ،اما بنده ی من خوابیده است!

 

* بنده ی من امشب با من حرف نزده است او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده ...!

 

خداوندا:دو بار او را بیدار کردیم ،اما او باز هم خوابید.

 

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.!

 

ای بنده خورشید از مشرق سر بر می آورد ،خداوند رویش را بر میگرداند .

 

بیدار شو نماز صبحت قضا میشود.

 

*ملائکه ی من آیا من حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟؟

 


 
comment نظرات ()