گفتگوی قرانی فضه کنیز حضرت زهرا س

در سفر حج از کاروان عقب ماندم، ناگهان در بیابان به زنی برخورد کردم، پرسیدم کیستی؟

گفت: فقل سلام فسوف تعلمون (سلام گو، که به زودی می دانید) بر او سلام کردم و گفتم: اینجا چکار می کنی؟

گفت: من یهدا الله فلا مضل له (هر که را خدا هدایت کند، گمراه کننده ای برایش نیست)
گفتم: از جن هستی یا انسان؟

گفت: یا بنی آدم، خذوا زینتکم (ای فرزندان آدم، زینت های خدا را بر گیرید).

گفتم: از کجا می آیی؟

گفت: ینادون من مکان بعید (از جایی دور فرا خوانده می شود)

گفتم: کجا می روی؟

گفت: ولیه علی الناس حج البیت (بر مردم واجب است که برای خدا حج بجا آورند).

گفتم: غذا می خواهی؟

گفت: و ما جعلنا هم جسدا لا یاکلون الطعام (آنها را مرده قرار نداده ایم که خوراک نخواهند) به او غذا دادم و گفتم: عجله کن.

گفت: لا یکلف الله نفسا الا وسعها. خداوند هر کس را به قدر نیرویش تکلیف می کندو.

گفتم: پشت سر من سوار شو.

گفت: لو کان فیهما الهه الا الله لفسدتا. اگر در آسمانها و زمین، جز خدای یکتا، خدایانی بود، دستخوش فساد می شدند. پیاده شدم و او را سوار کردم.

گفت: سبحان الذی سخرلنا هذا (منزه است خدایی که این را برای ما رام ساخت).

همین که به قافله رسیدیم گفتم به در قافله کسی را داری؟

گفت: یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض و ما محمد الا رسول، یا یحیی خذ الکتاب، یا موسی انی اناالله.

فهمیدم در قافله چهار نفر به نامهای داود، یحیی، محمد، موسی دارد.

دیدم چهار جوان به طرف ما آمدند. گفتم اینها چه نسبتی با تو دارند؟

گفت: المال و البنون وزینه الحیوه الدنیا. دانستم هر چهار نفر پسران اویند از آنها پرسیدم این زن کیست؟

گفتند: او فضه کنیز حضرت فاطمه زهرا (س) است. 20 سال است که جز با قرآن تکلم نمی کند.

/ 1 نظر / 46 بازدید
حسین

سلام خیلی خوبی